چه خوب که درکم میکنی
بنام خدا 4 5 روزی بود که بدجوری مریض بودم و اصلا نمیتونستم راه برم. یه حالتایی از مسمومیت داشتم که با افت شدید فشار همراه بود. تو کاملا متوجه شرایطم بودی و سعی میکردی خیلی بهم محبت کنی. مثلا هی صورت نازتو به صورتم می چسبوندی و دست میکشیدی به موهام. یا بوسم میکردی و با دلسوزی میگفتی ( مامانی مریس سدی )... یعنی مامانی مریض شدی ؟؟؟ همون وسطای مریضی یه روز بابا مهدی اومد دنبالم که بریم دکتر ، بدو بدو رفتی پیش مامان منیر و گفتی ( مامانی نخوره زمین ، بابل دستسو میگیره ؟؟؟) و تا بعد از رفتن من هم بارها این جمله رو با نگرانی به مامان منیر گفته بودی. تو دختر مهربون و با احساسی هستی و من ازین موضوع خیلی خوشح...





